|
غزالی ها
|
اگر در بر بگیرد سینه را گنجایشی از تو
شبم روشن تر از روز است با آسایشی از تو
نفس هایت دمی در من دمیده زندگانی بخش
که جانم تازه جان می گردد از فرمایشی از تو
غم و شادی به عشرت بگذرانم در کنارانت
هوا را چون بیاید باز هم افزایشی از تو
هراسی نیست از تاریکی آبستنم زیرا
امیدی بسته ام خورشیدمن ! در زایشی از تو
قلم در دست من می رقصد و آواز می خواند
چه زیبا کرده افکار مرا آرایشی از تو
بجوشان تا بجوشد از تو اقیانوس یخ هایم
بسوزان تا بسوزاند مرا گرمایشی از تو
دلم سنگین و سر سنگین و سنگینی مجالم برد
خوشا طوفانی از تو ناگهان فرسایشی از تو
مرا اگر چه دو چشم است ، خواب زیباتر
هزار چشمه اگر هم ، سراب زیباتر
به جبرئیل رسیدم چه غم ز عاشقی ام
گلوی عاشق و آب از عذاب زیباتر
ندیده بودم و دیدم شگفت منظره ای
که هر چه خانه زیبا خراب زیباتر
در اجتهاد نکوشم که جهد همچو منی
در این عبور ، بدون شتاب زیباتر
مرا که فلسفه پرسشم سئوال هایم را
نگاه تازه ای از تو جواب زیباتر
نگفته بودم اگر ، تازه تازه می گویم
برغم مدعیانم شراب زیباتر
این جا که از فرط وحشت ، آئینه دیدن ندارد
حتی عقـــاب نگاهــــــم بال پریــــــدن ندارد
در تنگنــــــای حصار این لحظه های تب آلود
این دل، دل زخم خورده شوق طپیدن ندارد
دنیای افسانه ها را بگذار و از عشق مگذر
پایان افســــــــانه ما قصـــــد رسیدن ندارد
هر چند سرخ است و زیبا اما فریب است و نیرنگ
حوای من دست بردار ! این سیب چیدن ندارد
بنشین برایت بگویم ! از عشق گفتی و گفتی
این قصه خیلی قدیمی ست دیگر شنیدن ندارد
ای کاش ! تعبیر می شد خوابی که من دیده بودم
خوابی که سر تا سرش را با ماه رقصیده بودم
شب بود و من بودم و او با چشم های غریبش
ترکیب آن چشم ها را ای کاش فهمیده بودم
در اشتیاقی دو چندان گم کرده بودم خودم را
چشمم پر از آسمان بود شاید تو را دیده بودم
ناگاه یک عده وحشی بستند بال و پرم را
جرم من این بود آری! یک شاخه گل چیده بودم
از من چه می پرسی آخر ؟ چیزی ندارم بگویم
جز این که ای کاش آن شب ، هرگز نخوابیده بودم
من از "همیشه" و "هرگز" هزار خاطره دارم
در این کرانه که زخمی به بال حنجره دارم
من از "نبودن"و"بودن" از اعتماد به فردا
از این که بی تو بمانم چه قدر دلهره دارم
مرا به اوج ببر ! ای عقاب عرصه بودن !
که گردشی متناهی شبیه شب پره دارم
اگر چه یاس عجیبی نشته بر تن این شعر
هنوز گوشه چشمی به سمت پنجره دارم
شبی در هاله ای از بغض گم کردم گلویم را
همین که واژگون دیدم بهشت رو به رویم را
و اینـک پشـت این دیـوارها حتـی نمیــدانم
کدامین چشم در بر دارد امشب ماهرویم را
هلا ای مردمان ساده ! ای آئینه های وهــم !
کجــا بایـــد بیــابــــــم روشنــــای آرزویــم را ؟
خداحافظ ودیگرهیچ حرفی نیست چون بغضی
فرو می پاشد از هم لحظه های گفتگویم را
اگر ساده طرحی از انسان کشیدم
تو را دیدم این گونه آسان کشیدم
از آن نقش یک دست و زیبا که بستم
دلت را چه بی رنگ و عریان کشیدم
سپس با عبورم از آن سوی پرده
سرت را به سمت خیابان کشیدم
لبت را پر از حرف ناگفته کردم
شبت را پر از ابر و باران کشیدم
غم کهنه ای را که در چهره ات بود
نه با رنگ و با بوم ، با جان کشیدم
نمی دانی ای دوست ! در زیر پایت
که مجنون شدم تا بیابان کشیدم
تو رفتی و من ناخودآگاه و بی گاه
سرآسیمه فصل زمستان کشیدم
ابر ها خبر دادند باد را و باران را
جار میزدند آن شب موعد زمستان را
ابرها خبر دادند تا که فرصتی باقی ست
چاره ای بیندیشید ریشه درختان را
بی تو باز تکراری ست این که باد می آید
اینکه باد خواهد برد برگ های بی جان را
بی تو بی تو فرقی نیست بین باد با باران
با تو با تو فهمیدم فرق باد و باران را
چون تو نیستی آری ، بین خواب و بیداری
پلک می زنم بر هم ، چشم های گریان را
چون تو نیستی آری باز هم زناچاری
پرسه می زنم هرشب خالی خیابان را
چون تو نیستی آری قصه ای ست تکراری
این که...
هفته وحدت و فرارسیدن عید دیگر
وقتی که شب شکسته شد از اضطرابتان
پیچید در تمام زمین پیچ و تابتان
در حیرتم ، شما که خود از جنس سایه اید
دست کدام سایه برآشفت خوابتان
آتش زدید خرمن ما را و عاقبت
پر شد ز توده های شرر آسیابتان
ای حقه های ساده و ای وعده های پوچ
کاری نکرد در شب ما آفتابتان
وقتی شبیه سایه به شب تکیه کرده اید
دیگر چه سود از تب و تاب شتابتان
عمری به نام رستم ما را فریفتند
اسطوره های مسخ شده در کتابتان
سیمرغ بود و تیر ولی با درنگ ما
زنگی تر از گذشته شد افراسیابتان
ضحاک ماردوش پدیدار می شود
روزی اگر ز چهره بر افتد نقابتان
از قدیمی ها...
هم از جنس خاک و هم از لامکانم
گهی سست و سنگین ، گهی ناگهانم
نجوئید بیهوده از عشق در من
دلم نقش بسته ست بر استخوانم
کجا میتوان پرده برداشت از من ؟
که در بعد روحی مجازی نهانم
به جرم همان اشتباه قدیمی
خدا خواست این گونه تنها بمانم
اگر زود اگر دیر اما سرانجام
خودم را به دریا به او می رسانم